از اُردی بهشت زیبا و بهاری
- جمعه, ۱۴ ارديبهشت ۱۴۰۳، ۰۹:۴۳ ب.ظ
بدم میاد، بدم میاد، بدم میاد وقتی دارم یه طومار تایپ میکنم بعد یهو سندروم دست بی قرار میگیرم و دستم میره رو ایتم بک و همه چی پاک میشه میره! آه کثیر!
سه ساعت امروز زیر بارون و توی سگ سرما پیاده روی کردیم! از مسجد دانشگاه تا پارک مردم و از پارک مردم به بلوار، تازه بلوار رو دو دور رفتیم و برگشتیم.
ولی اون خیس شدن زیر بارون و لرزیدن می ارزید به توی خوابگاه موندن! اصلا باهار باشه و توی خوابگاه بمونیم؟! وَالله که حرام :)) ( با لهجه ی عربی غلیظ بوخونید)
خدایا مرسی که اُردی بهشت رو آفریدی.
مرسی بابت شکوفه های سفید و صورتی و بنفش
مرسی بابت چاقاله های ترش روی درخت برای کندنشون باید مثل میمون از درخت اویزون بشیم :))
مرسی بابت بارون و بچه ها و فلافل گرم با سس تند و سس فرانسه!
مرسی بابت خیلی چیزا
مرسی بابت عطر یاس، عطر اسپند، عطر عشق...
امروز تو مسیر یه ماشین رد شد و به نمیدونم کدوم یکیمون تیکه انداخت گفت: اکرم؟ اَکی؟ اَکی عتیقه؟ :))
حدسم اینه که با من بوده چون من روسری گلگلی آبی سرم بود و اکرم خانم احتمالا روسری آبی گلدار سرش میکنه نه شال چهارخونه و یا معمولی مشکی اونم با موهای بیرون افتاده!
خلاصه دوستان اسم این چارقد گلدار آبی شده اَکی عتیقه! به بچه ها گفتم هرموقع دوست داشتید اَکی عتیقه رو قرض بگیرید بپوشید :))
چرا رفتم مسجد؟ چون دعا بود. مراسم دعا و نماز و استغاثه به امام زمان... و من عاشق حرکتای دسته جمعیم. زیر بارون ... برای اومدنش دعا کنی...همه با هم بیفتیم به پاش... زیر بارون بگیم بیا...یه نگاهی به ما کن... ببین چقدر بدون تو داریم اشتباه میریم؟ اصلا نمیگم بیا که دنیا قشنگ بشه... اینا بازم به خاطر تو نیست... میخوام بگم بیا به خاطر خودت، بیا به خاطر اینکه خودت خوبی...بیا چون تو همون یاری هستی که دلم میخوادش..
روزی تو خواهی آمد از کوچه های باران
تا از دلم بشویی غمهای روزگاران
....
قبل مسجد نشستم بالاسر مزار شهدای گمنام و زیارت عاشورا خوندم. نیابتی از شهدا تقدیم به صاحب الزمان...
بلند شدم و گفتم: من از جا موندن خسته ام
همیشه یا خانواده بود یا خودم بودم یا اطراف بود و من همیشه ی خدا جا موندم از همه چی... منِ غصه خورده یه خواسته دارم فقط اونم اینه که بذارید اون ته مهای سپاهتون منم راه برم...حتی شده سیاهی لشکر... حتی شده... جا نمونم فقط!
دست به سینه روی پله های مسجد نشستم. خادم یه پاش رو تکیه داد بوده به دیوار. باندَک( باند کوچک) ای گوشه ی رواق داشت برا خودش میخوند.. ما رو بخر آقا... آخه ما که جز تو هیشکیو نداریم...
صدای شاکی زنی می اومد که داشت به یکی از آقایون تدارکات غر میزد: هر چی بهشان میگم یکیتان بمانه پیش این اسپند. هیچکدامشان نمی مانن. ول میکنن میرن!
سرم رو گرفتم رو به بالا...ابرای پنبه ای خاکستری نرم نرمک بارون میزدن. کاش میشد مثل آمانو هینای انیمه ی فرزند آب و هوا یهو پاهام از زمین کنده میشد و میرفتم اون بالاها...
یه بچه ی سه چهارساله رد شد و بهم لبخند دندونی زد. منم براش چشمک زدم. خندید و دل منو با خودش برد. قشنگی زندگی این بچه هان.. با اون راه رفتن زورکیشون و دست و پاهای کوچیکشون و صورتای نخودی باعث میشن بخوام به کودک دزدی فکر کنم :)) وقتی تو مسجدا و حسینیه ها بچه ها رو میبینم که میدوان و بازی میکنن میگم خدایا شکرت... خدایا شکرت که به پرورش نسل شیعه و بچه مسلمون امید هست. اقا این بچه رو میاری مسجد بذار جیغ بزنه، بذار بدوبدو کنه، بذار بخنده و با خواهر برادرش گرگم به هوا بازی کنن. نگو بهشون هیس! مچ باریک و کوچلوشون محکم نگیر که بنشونیش سر جاش... بذار وقتی تو مسجد راه میره و میخنده خنده ی خدا رو حس کنه.. بزرگتر که شد خودش با پای خودش میاد باهات روضه و مسجد چون از اونجا خاطره ی خوب داره... و من عاشق بچه ها و مادر شدنم.... برای دیدن رشدش تو محیط معنوی برای دیدن قد کشیدنش با حبّ امیرالمؤمنین... برای شیعه شدنش...
بعد که بچه ها اومدن که بریم بلوار لبخند غمگینی زدم. ای کاش اونام پایه ی اینجور جاها بودن....
آها! راستی! مامانم زنگ زده میگه راه اب خونه گرفته و امروزم بارون زده و کل فرشای اشپزخونه و یه مقدار از پذیراییمون رو اب گرفته... ما از سال ۹۸ تو این خونه ایم ولی هر سری یه اتفاقی میفته و یه چیزی ازش خراب میشه انگار که پنجاه سال از عمر این خونه گذشته باشه... و من گاهی حس میکنم این که اینطوری میشه دلیلی داره و مستقیما مربوط به اعتقادات باباست.. شاید شما بگین بهم خرافاتی شاید بگین خیلی دیگه پیچیدهش میکنی و چه ربطی داره و این حرفا... ولی من حس میکنم خدا بعضی اوقات داره اینطوری تنبیهت میکنه که برگردی و لج نکنی.. فقط کاش بابا بفهمه. شاید چون خدا بابا رو دوست داره..
دیگه چی؟ دیگه چی؟؟؟ اها! خوشبحال دانشجوهای کالیفرنیا... خوشبحال اونا که دارن مستقیم با خود شیطان بزرگ مبارزه میکنن :) بوی ظهور رو حس میکنید ؟ منکه حس میکنم :)
دیدین مکتب روح الله کل دنیا رو گرفت؟
- ۰۳/۰۲/۱۴
سلام
نویسنده میخام
البته وقت زیادی نمیخام بزاری هفته ای ۲.۳ پست
میای؟